همدلی سیری چند ؟!؟
من اگر دلبر جانانه ندارم نه که نیست من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است هرگز نگران اینکه قلب مردی را شکستهای نباش پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم... می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی ازماست... اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...در واقع خودمونو گول می زدیم... هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم... تا اینکه یه روز علی نشست رو به روم وگفت:ا گه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟... فکرنکردم تا شک کنه که دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم: من حاضرم به خاطرتو رو همه چی خط سیاه بکشم... علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد... گفتم:تو چی؟گفت:من؟ گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟ برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داری؟...فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم... با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره... گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه... گفت:موافقم...فردا می ریم...و رفتیم... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید... اگه واقعا عیب از من بود چی؟... سرخودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم... طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش دادیم... بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره... یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید... با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس... بالاخره اون روز رسید...علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه شدم... علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود...یا ازخوشحالی... روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد...تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود... بهش گفتم:علی...تو چته؟چرا این جوری می کنی...؟ اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چیه؟...من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم... دهنم خشک شده بود...چشام پراشک... گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟ گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم... نمی کشم... نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم...و اتاقو انتخاب کردم... من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم... بنابراین از فردا تو واسه خودت...منم واسه خودم... دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم...حالا به همه چی پا زده... دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم... برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود... درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم... احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون... توی نامه نوشت بودم: علی جان...سلام... امیدوارم پای حرفت واستاده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم... می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه... باور کن اون قدربرام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه... برای خودم متاسفم...این که یه عمر مو...بهترین لحظات عمرمو پای چه ادمی هدر دادم...یه ادم دو رنگ...یه ادم دروغگو... توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز . کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است. . کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است. . کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است. . کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست. . کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است. . کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است. . کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است. . کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است. . کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است. . کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است. . کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می گوید زن و شوهر است. . کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است. . کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است. . کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است. . کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمدار است. . کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند دیوانه است.


همدمی بر دل دیوانه ندارم نه که نیست
غم دل را همه از سینه بشویند به اشک
تا بگریم،من اگرشانه ندارم نه که نیست
پای دل را به سر زلف عزیزان بستم
قفسی دارم،اگردانه ندارم نه که نیست
حرف شیرین دهنان شکّر و لبهاشان قند
زین همه گر دو سه پیمانه ندارم نه که نیست
لذتی دارد اگر سوختن از عشق ولی
من اگر طاقت پروانه ندارم نه که نیست
ساده لوحم که دخیلی سر مویی بستم؟
فهم این معجزه ،مردانه ندارم،نه که نیست
دل سپردم که چنین ساده دلم را بردند
سارق ودزدچو در خانه ندارم نه که نیست
من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست
که زرق و برقش شخصیتم باشد...
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی
تمام حرف هایت عوض میشود
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
من محتاج درک شدن نیستم
دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی
میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود
میدانی ؟
دلم از مادر هایمان میگیرد
بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است
ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای نامحرمان به جرم موی بازش کتک میخورد
باز هم همین را میگویی
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....
مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس
از سکس با پدر راضی بود ؟؟؟
بیچاره سرخ می شود و جوابش را ...
باور کن به خودش هم نمی دهد
دردم می آید
از این همه بی کسی دردم می آید


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
>در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند
گفتی:"زهرمار!"
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند ."آقای مهندس آقای دکتر"
و وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
مردی به من نشان بده تا "روز مرد" را به او تبریک بگویم!
در بدترین حالت فقط کمی رگ به رگ شده است
و یک روز بعد دوباره مثل ساعت کار میکند !
