همدلی سیری چند ؟!؟

 

  •   یه بابایی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت    دخترم رو میبره نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.
  •  
  •  دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و  رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و  خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی  سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، توی راه دید که یه  جمع دور آتیش جمع شدند و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش  گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه اینا که مست هستند جای  خود دارند.
  •  
  •  یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون  باشه،توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و  میافته. یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم  شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند  کار خودشونو میکنه،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و  این شعر رو میگه :
  •  
  •   از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
  •   خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
  •   ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
  •   وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
  •    تا نگوینـــد که مستـــــان ز خــــدا بی خبـــــرند!

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |

 
 
 
 
مکـــــر زنـــــان

  آورده اند  مــــردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هـیــچ
  زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب" حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعــه
  می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.
 
مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنـــی داشت در غایت ظـــرافت ونهایت لطافـــت زن چـــــون
   مهمان را  پذیرا شد با او ملاطفتآغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا
   بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد.
 
   زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکـــرهای
   زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته
   خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمـزه در کمــــان
   ابرو نهاد و برهـــدف ِ دل او راست کرد واز در مغــــازلت و معاشقت در آمد چنـان کـــه
 
 دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید...
 
  زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد .
  مهمان گفت: تدبیر چیست؟ گفت :برخیز ودر آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت.
  زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و       به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ    خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و      خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم  خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ،
 مرد غافل بود که چینـــه دید و دام ندید. به حسن واشـــارت من مغــرور شد و در دام افتاد و
 
  بساط عشقبازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم) رسید. ساعتی در
  هم آمیختیمهنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی!
 
  زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف
  می گداخت و روح را وداع می کرد.
 
   پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اینک او را در صنــــــدوق
  کردم و در قفل کردم... کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با
   زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون
   در خشم بود.
   بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یــادم تــو را فــراموش . * مرد چون
 
   این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت : " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانـــده
 
   بودی و قـــوی طلسمـــی ساخته بودی تا جناق ببــــردی."
 
   پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چنــدان که شوهــرش بـــــرون رفت ،
   درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟
گفت: تــوبـــه کردم و این کتاب را بشــویم که مکــر و حیلت ِ شما زیــادت از آن باشد که
   در حـــد تحــریر در آید.
 
 
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |

 

 

من اگر دلبر جانانه ندارم نه که نیست
همدمی بر دل دیوانه ندارم نه که نیست
 


غم دل را همه از سینه بشویند به اشک
تا بگریم،من اگرشانه ندارم نه که نیست


پای دل را به سر زلف عزیزان بستم
قفسی دارم،اگردانه ندارم نه که نیست


حرف شیرین دهنان شکّر و لبهاشان قند
زین همه گر دو سه پیمانه ندارم نه که نیست


لذتی دارد اگر سوختن از عشق ولی
من اگر طاقت پروانه ندارم نه که نیست


ساده لوحم که دخیلی سر مویی بستم؟
فهم این معجزه ،مردانه ندارم،نه که نیست


دل سپردم که چنین ساده دلم را بردند
سارق ودزدچو در خانه ندارم نه که نیست


نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |

    من زنم ...
 

    با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست    

که زرق و برقش شخصیتم باشد... 

من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

    میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی  

    قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

    دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

    دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

    به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

    دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

    و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی

    تمام حرف هایت عوض میشود

    دردم می آید نمی فهمی

    تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

    حیف که ناموس برای تو نه تفکر

    حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

    من محتاج درک شدن نیستم 

    دردم می آید خر فرض شوم

    دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

    و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

    میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

    نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

     میدانی ؟

    دلم از مادر هایمان میگیرد

    بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

    خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

    نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

    جایش النگو داد ...

    مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد

     تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

    دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است

    ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای نامحرمان به جرم موی بازش کتک میخورد

    باز هم همین را میگویی

    ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

    دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...

    و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....

    مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس

    از سکس با پدر راضی بود ؟؟؟

    بیچاره سرخ می شود و جوابش را ...

    باور کن به خودش هم نمی دهد 

    دردم می آید

    از این همه بی کسی دردم می آید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |

قصــــه عشـــــق
 
 

  • درجزیره‌ای زیبا تمامی حواس زندگی می‌کردند.شادی، غم،غرور،عشق و ...
  • روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق‌هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می‌خواست تا آخرین لحظه بماند؛ چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو می‌رفت، عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
  • غرور گفت: نه من نمی‌توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می‌کنی.
  • غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلودی گفت آه ... عشق. من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.
  • عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
  • آب هر لحظه بالا و بالاتر می‌آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدای سالخورده‌ای گفت: بیا عشق؛ من تو را خواهم برد.
  • عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کردند. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.
  • عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید؛ آن پیرمرد که بود؟
  • عالم پاسخ داد: زمان
  • عشق با تعجب گفت: زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟
  • عالم لبخندی زد و گفت:

  • زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .....

 
نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط زیگورات نظرات () |

شرط بندی

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. 

سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. 

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی داستان این پول زیاد چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که فردا شما شرت قرمز می پوشید!
مدیر عامل با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان شلوار خود را پایین بکشد.
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. بله، شرت مدیر عامل سبز راه راه بود!
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما شلوار خود را پایین بکشد!!
 

 

نوشته شده در جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟"


سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود


در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی


>
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند
گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده  ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند ."آقای مهندس آقای دکتر"

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
و وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است


مردی به من نشان بده تا "روز مرد" را به او تبریک بگویم!

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |

 

هرگز نگران اینکه قلب مردی را شکسته‌ای نباش


در بد‌ترین حالت فقط کمی‌ رگ به رگ شده است

و یک روز بعد دوباره مثل ساعت کار می‌کند !
نوشته شده در شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم...

می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی ازماست...

اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...در واقع خودمونو گول می زدیم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم...

تا اینکه یه روز علی نشست رو به روم وگفت:ا گه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟...

فکرنکردم تا شک کنه که دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم: من حاضرم به خاطرتو رو همه چی خط سیاه بکشم...

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داری؟...فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم...

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه...

گفت:موافقم...فردا می ریم...و رفتیم...

نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید...

اگه واقعا عیب از من بود چی؟...

سرخودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش دادیم...

بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید...

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس...

بالاخره اون روز رسید...علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود...یا ازخوشحالی...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد...تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود...

بهش گفتم:علی...تو چته؟چرا این جوری می کنی...؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چیه؟...من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...

گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم...

نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم...و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم...

بنابراین از فردا تو واسه خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم...حالا به همه چی پا زده...

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم...

برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود...

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشت بودم: علی جان...سلام...

امیدوارم پای حرفت واستاده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم...

می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه...

باور کن اون قدربرام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

برای خودم متاسفم...این که یه عمر مو...بهترین لحظات عمرمو پای چه ادمی هدر دادم...یه ادم دو رنگ...یه ادم دروغگو...

توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |

  . کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است.

 

. کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است.

 

. کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است.

 

. کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.

 

. کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.

 

. کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است.

 

. کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است.

 

. کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است.

 

. کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

 

. کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.

 

. کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می گوید زن و شوهر است.

 

. کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.

 

. کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است.

 

. کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

 

. کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمدار است.

 

. کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند دیوانه است.


نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط زیگورات نظرات () |